*داری می روی؟ایستگاه می رود.چرخ های اتوبوس می رود.مسافرها می روند.برمی گردی مگر نه؟!
*تشنه ام که می شود عزیزم،بی زحمت برایم یک لیوان آب بیاور.لیوان آب که می گویم منظورم به یک لیوان آب نیست.منظورم به لیوان آبی است که دو دانه قرص کوچک را در آن حل کرده باشی.خوابم کن.فرقی نمی کند که با قرص یا با آغوش خودت.فقط کاری کن که خوابم ببرد.کاش آن روز بیشتر کنارت دراز کشیده بودم.کاش به جای آنکه با چشم های باز نگاهت کنم...با چشم های بسته کنارت خوابیده بودم.کاش جای دستهایت که روی تنم مانده هرگز محو نمی شد.
*سیگارم را روشن کن.وقتی بروی تنم بوی تو را تا چند روز حفظ می کند و دفعه بعد که باز هم سیگار بکشم می دانم که یاد تو می افتم...و دستهایت وقتی که سیگار را برایم روشن می کردند.
*قلبم سنگین شده.دقیقا مثل حجم عظیمی از اندوه است که به زور خودش را تکان می دهد هر ازگاهی. عزیزم چقدر حرف نگفته دارم که در هیچ خط و کلمه ای نمی گنجد.بگذار چشم بسته کنارت بخوابم.
پ.ن.۱:جمله هایی بود که در قالب هبچ داستان و داستانک و مینیمالی گنجانده نمی شد.فقط می بایست گفته می شدند...فقط...همین!
درنا


