تبليغاتX
درختان سوخته
وقتی از پشت خنجر خورده ام......

پ.ن.۱:می توانید در وبلاگ هایتان انشایی با این موضوع بنویسید.
پ.ن.۲:...انسانم آرزوست...رفیقم آرزوست...همکارم آرزوست!

                                                                                      درنا

+ نوشته شده توسط درنا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 18:16 |

به شبنم شفافم...

آن سال ها را می گویم هم نيمكتي عزيز.و قیافه ات را مجسم می کنم که یک ابرویت را بالا انداخته ای می گویی:کدام سال؟!يادم نمي آيد.
نترس.آدرسش را به تو می دهم.چرا که می دانم چیز زیادی به یاد نداری....
ردیف اول.کلاس متزلزل راهروی نمور مدرسه ای،در میانهء شهر که مملو از من بود و تو و عشق های نوجوانی و بچه هایی که بعضی کارها و دغدغه هایشان دستمایه خنده بود.
از آن سالهایی حرف می زنم که دنیای ما دنیای چهار خانه بود و می بایست مداد سیاهی با نوک نرم خطشان بزند.سال های تراز و آزمون را می گویم.از تو پنهان نماند که،چند سالی گذشته و من هنوز دغدغه آن چهار خانه ها را دارم.تو را نمی دانم...
سالهای خوف و رجا بود...موبایل خفه خون گرفته ام بوی تو را می داد...تو حرف می زدی.تو می شنیدی.تو بودی.تو دستم را گرفتی وقتی حس کردم تمام زندگی ام در حال رودست خوردن بودم...زمستان آن سال یادت هست؟
دلم تنگ شده.برای اینکه یک صبح آبان از خواب بیدار شوم و ببینم روپوش سرمه ای ام چروک شده.مجبور شوم که هولکی اتو کنمش.بعد چشم باز کنم و ببینم پشت نیمکت نشسته ام.تو بیایی و غر بزنی.غر بزنی به کفشم.به لباسم.به چشمهای خواب آلوده ام و تمرین های عربی که هیچ وقت نمی نوشتیمشان...
امروز هم آبان است.چند و چونش را نمی دانم.دوست دارم که ساعت ها با تو حرف بزنم.اما...چهارخانه ها کار خودشان را کردند.تو بهترین ها را انتخاب کرده بودی.تو نسیم شدی و من همان گون ماندم.ایرادی ندارد،اما....حالا كه گذشته است.
بیا قراری بگذاریم...وقتی آمدی،بگذار یک صبح آبان،دسته گل داودی برایت بیاورم و بگویم چقدر خوشحالم که نیمکت اول آن کلاس نمور سهم من و تو بود.بعدش بيا با هم برويم و جايي هزار برگ زرد و نارنجي پيدا كنيم تا وقتی در آن ميان بوسیدمت بگویم:خوشحالم که تولدت بوی آبان می دهد.....

                                                                            آبان ۱۳۸۸
                                                                            درنا-سمنان

 

+ نوشته شده توسط درنا در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت 16:28 |

بوی کافور می داد ملحفه ای را که کشیدند روی سرم.دماغم پر از بوی آمونیاک بود و پوسیدگی.پرستار خوش برو رویی که اغلب اوقات می آمد مرا چک کند،پرونده ام را از پایین تخت برداشت.به گمانم نیم نگاهی هم به جای سرم روی بالش انداخت و رفت...حتما کس دیگری را بعد از من می آورند.همیشه همینطور بوده.بعد از من کسی هست.من نه اولین بودم نه آخرین....

  • سرطان دارم.دکتر شیمی درمانی شروع کرده.دارم کچل هم می شم.به نظرم خوش تیپ تر شدم...سرم با دز بالا داره میره.من با مریض تخت بغلی حرف می زنم.بیچاره دیشب مرد.سرمش را هنوز برنداشته اند.وقتی داشت می مرد گفت که باغ بالایی را به نام زن بیوه ای کرده و هفته ای یک شب را در خانه او می گذرانده...من دهنم خشک شده....

 

  • تصادف کردم.یه موتوری بهم زد.خودش هم کلاه ایمنی سرش نبود.خواستم بلند شم بگم:مردک!نمیگی یه طوریت بشه!؟زنت چی!؟بچه ات چی!؟کیسهء پرتقال هایی که خریده بود از دستش افتاد.قرار بود که مادر زن و پدرزنش شب بیان خونشون.من می خواستم بهش بگم که زنش با مرد همسایه رابطه داره اما....مردم.

 

  • ضربه خورد به سرم.در کابینت رو باز کردم که ظرف های شام رو حاضر کنم.یادم رفت در رو ببندم.وقتی صورتم رو برگردوندم...سرم گیج میره.تا تو برسی خونه و من رو که دماغم از خون شده ببری بیمارستان خیلی طول می کشه.من می خوابم.آمدی بیدارم کن.امیدوارم تا اون موقع زمین خونی نشه.

 

  • از کار اخراج شدم.فقط رفته بودم مستراح.درست همون موقع زن اول رئیس آمده بود توی شرکت و زن دوم هم ...توی اتاق رئیس...با هم...
    رئیس عصبانی شده بود.گفت دیگه نمی تونه حرمت مو و ریش سپیدم رو نگه داره.بیرونم کرد.توی راه غصهء دفتر مشق بچه ام را می خوردم از زور گرسنگی...توی جوب افتادم.

 

  • من خودکشی کردم.قاه قاه هم می خندیدم وقتی که نمی توانستند در حمام را باز کنند و بیایند تو.مطمئنا از جنایی ترین صحنه زندگیشان محروم ماندند و ندیدند که مخلوط خونم با آب توی وان چقدر شفاف بود.خدا کند یادشان نرود در و دیوار را تمیز کنند وگرنه دیگر کسی دلش نمی آید که در آن حمام خودش را بشورد.

 

  • قسم خوردم که این بار آخر است و صادق راضی شد که سرنگش را به من قرض بدهد.هرچند می دانستم که این تزریق مثل همیشه نیست و بهم نمی چسبد.کیف پول داماد را زده بودم. درست وقتی که می خواستند حلقه بخرند.یادش به خیر،آن روزی که من و سمانه رفتیم حلقه بخریم.همان موقع از آزمایشگاه زنگ زدند و سمانه رفت...رفت که رفت.حالا سرد شده.امشب می میرم.این تزریق آخر می شود احتمالا.دست هایم کبود شده.

 

  • شش عصر شده.من هنوز زیر بارون ایستادم.اگر بیاد لب هاش رو می بوسم.می ذارم که خودش بگه چی کار کنم.گریه نمی کنم.البته،اگر این کار رو هم بکنم،نمی فهمه!داره بارون می آد.صورتم خیسه.
    دو ساعت دیگه هم گذشته.نیامده.ساعت هشت شده.نیامده.یک ماشین بوق می زنه.سوار می شم...احتمالا می میرم.

حالا مرده ام دیگر.پرستار کنار در ایستاده.می آیند که من را با ملحفه بلند کنند و روی برانکارد بگذارند...همزمان کس دیگری را هم آورده اند.او هم دارد می میرد به گمانم.گفتم که...من نه اولین بودم،نه آخرین...

پ.ن.۱:پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدایی از دور،دستمال سرخ دلم را تکان می دهم.
پ.ن.۲:اپیزود ها خیلی تکراری است.خودم می دانم.محض خلاصی از تهوع واژه نوشتم.

                                                                                      درنا

 

+ نوشته شده توسط درنا در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 20:0 |
احساس مغبون بودن می کنم!

                                                                              درنا

+ نوشته شده توسط درنا در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 1:16 |

- بنويس احمق!بنويس!

سرش را گذاشته روي كاغذ و خفه خون گرفته.حركت سيال جوهر را از توي تنها رگش حس مي كنم.بالا مي آورد.خط مي كشد.كاغذ سياه می شود.

                                                                                         درنا

+ نوشته شده توسط درنا در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 23:17 |
از دست رفت!
نوشته بودم تا بدانید.....
همه اش پرید...
گ..... به گور این بلاگفا و سیستم اینترنتی...
و منی که هنوز عادت نکرده ام از نوشته هایم پشتیبان تهیه کنم.

                                                                                       درنا

+ نوشته شده توسط درنا در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 0:40 |

پاکدامن ترین زن ها هم پتانسیل خیانت کردن دارند.حتی اگر این کار را هم نکنند با کوچترین حرکت به چپ یا راست،خیال می کنند که خیانت کرده اند.

                                                                                     درنا

+ نوشته شده توسط درنا در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 12:13 |
همه چیزمان بر عکس شده.کاپمیوتر محترم هم برای حمایت از من و اوضاع فعلی کشوری و لشکری ویروسی دریافت نموده که همه چیز را صد و هشتاد درجه چرخانده.خودتان فکرش را بکنید که تایپ کردن یک متن ان هم وقتی که کلمات پشت و رو هستند چقدر سخت می شود.حالا دیگر بماند که موس و علامت های حرکتی مان هم به جهت مخالف می روند.

پ.ن.۱:چیز خاصی نبود.محض اینکه خبر داشته باشید گفتم.
پ.ن.۲:دیدار حسابی روحمان را شکافت.

                                                                                  درنا

+ نوشته شده توسط درنا در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 13:57 |

جنینی را می بینم که بند ناف دور تنش پیچیده و دست هایش مشت شده اند.من حتم دارم که برای مبارزه آماده بود.کاش دورش را حوله سفیدی پوشانده بود.کاش می توانست از سینه ای،شیر بمکد یا گریه کند.کاش می شد که بغل آدم های غریبه برود و از حس غریبگی گریه کند.جیش کند و آروغ های نخودی بزند...


من از میان زباله برش می دارم.کاش چشم هایش را باز کند و ببینم که طوسی است و در دلم بگویم:آخ! چشم هایش مثل مادرش شده...
اما چشم هایش را باز نمی کند.کیسهء سیاه زباله سرد است.دست های جنین مشت شده.


از خواب می پرم......


خبر می دهند که جنینی را میان زباله های شهر یافته اند.

                                                                                                                        درنا


+ نوشته شده توسط درنا در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 17:37 |

بهتره راه بریم.من سکته کردم.تو تا حالا سکته کردی؟اگه بارون اومد،می آی با هم بریم بیرون؟خدا کنه بتونم از جام بلند شم.می خوام برم پرلاشز.دیشب هدایت آمد تو خوابم و گفت:عشق تو مرا کشت مرجان... گفتم:اشتباه آمدی.من مرجان نیستم.بهش بر خورد.رفت.حالا دیگر هر چقدر کتاب هاش را می خونم چیزی حالیم نمی شه.
آسمون ابری شده.نیمکت توی پارک را نگاه کردم وقتی می اومدم خونه.برگ ها زردش کرده بودند.دیگه جایی روش نبود که بشینیم.راه بریم بهتره.من با واکر.تو با عصا...باید راه بریم اگه بخوایم بشینیم سخته.چون اول باید خم شیم و برگ ها رو کنار بزنیم.خم شدن سخته وقتی کمر آدم مثل لولای خشک یک در می مونه.بعدش هم باید بشینیم.این زانوها باید تا بشه.بلند شدن رو هم که دیگه نگو.دستام جون نداره که بخوام به خودم فشار بیارم و از جام بلند شم.راه بریم بهتره.
میگم من سکته کردم؟هنوز جوونم که.دست هام رو تازه تو باغچه کاشتم.فروغ خونه نبود.رفتم ظهیرالدوله.گفتن نیست.داره تو جذام خونه فیلم می سازه.بهم گفتن دل حسین برای فروغ تنگ شده... ابراهیم هنوز به روی خودش نمی آره که فروغ رو دوست داشته و گاهی راجع به انرژی هسته ای چیزهایی می نویسه.
صدای جار و جنجال می آد و هرازگاهی فحش های رکیک.سرایدار ظهیرالدوله می گه:رهی داره با ایرج میرزا راجع به تمدن و تجدد بحث می کنه.ایرج میرزا انگاری ناراحته که اسمش رو از روی یکی از بلوارهای مشهد برداشتن...بهار پیشنهاد داده که بچه ها سرش رو با این جور بحث ها گرم کنن.
دیشب مارگریت دوراس از توی باغ صدام می زد.جواب ندادم.اس ام اس داد که بیا،چون شارلوت برونته هم منتظره.کیک سیب درست کردیم.موراکامی هم چای سبز آورده برامون.اما من می ترسم که شب ها برم توی باغ.اکثر جنایت های عجیب و نادر تو شب اتفاق می افته.کافکا به خانم دالاوی گفته بود که بهم بگه،اگه به درخواستش جواب منفی بدم و به قصرش نیام،حتما من رو تبدیل به سوسک می کنه تا در کنار گرگور زامزا سال های سال زندگی کنم.من هم براش پیغام دادم که:به جون دورا وقت نمی کنم.دارم یه چیزهایی می خونم...و سکته هم کردم!مگه خبر نداری!؟
تو کوچه یه سگ داره پارس می کنه.می ترسم.پیشته...چخه...استخون نداریم...چه برسه به گوشت.مگه ندیدی آلمان ها رو از هم جدا کردن.این ور دیواری ها هیچ چی برای خوردن ندارن.فیلم پیانیست رو ندیدی مگه؟چخه!حروم زاده!برو کنار دیوار کپه مرگت رو بذار.این وقت شب چته!؟استخون نداریم.من می ترسم.چند بار بگم من سکته کردم؟هان!؟
هنوزم باید راه بریم.موهات سفید شده.باید یک بار دیگه سه رنگ کیشلوفسکی رو ببینیم.ببین،نشستن سخته.من دستم نمی رسه که قرص هام رو از سر طاقچه بردارم....خسته شدی؟زیاد حرف زدم.چون سردم شده.حالا یه چیزی بیار که گرمم کنه.شراب هفت ساله شیراز بیار.یا نه!شراب خیام فرانسه رو بیار.بذار حس کنم تو یه زمین دیگه،خیام مایه مباهات من شده...حیف که من سکته کردم.شراب بیار.بذار تنم گرم شه.مرده ها زیاد می آن تو خوابم...چند وقته که خیلی از مردن می ترسم...

پ.ن.1:مسکوت!

                                                                                                                 درنا

+ نوشته شده توسط درنا در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 0:53 |